تبليغاتX
باران-43763 باران <باران>
خدايا به داده ات نداده ات و گرفته ات شكر كه داده ات نعمت است و نداده ات حكمت و گرفته ات امتحان
مثلا صبح عيده و همه بايد شاد باشن . شادي براي پيروزي بزرگ بر يك دشمن سرسخت و بزرگ به نام ابليس پر تلبيس ،‌اين ابليس همونيه كه دفعه قبل هم كه شكست خورده بود سوگند ياد كرده بود كه انتقام بگيره.

ولي حال و روز اين عيد حداقل براي ما كه حال و هواي عيد رو نداره. دور و برم سوت و كوره ... معمولا بعد از نماز عيد هممون جمع مي شدم با هم روبوسي مي كرديم و طبق يك سنت قديمي از همديگه حلاليت مي طلبيديم. ولي الان كه حدودا يك ساعتي مي شه از مسجد برگشته ام با هيچكس عيد مباركي نكرده ام .

خواستم اول برم جلو روي مادرم رو ببوسم و ازش بخوام حلالم كنه ولي نه من حسش رو داشتم نه اون. همين بي حسي و شايد هم يك حس عجيب و غريب نذاشت خواهر كوچيكمم را هم ماچ كنم. نمي دونم چه حسيه...

دم در مسجد هم مردم خيلي با عجله از مسجد بيرون مي آمدند اصلا انگار ... انگار ... ولش كن ...

عمويم رو كه ديدم انتظار داشتم با هم يه روبوسي گرم داشته باشيم ولي فقط يك دست دادن كوچيك و عيد مباركي ساده و ديگر هيچ... اصلا همه اينجوري بودن.

داخل خونه مون رئ هم يك غم سنگيني فرا گرفته ،‌از دست من هم كاري برنمي آد !

تازه هنوز ده روز نشده !! خيلي سخته فراموشش كرد. چه قدر مظلومانه رفت. چه مرد دوست داشتنيي بود . همشه آرامش عجيبي داشت اون شب هم آرام |آرام بود علي رغم اينكه ... آرام تر از گذشته. شايد همين آرامش ظاهريش بود كه از پا درش آورد. همه غم و غصه هاشو ،‌خستگي هاشو داده بود تو و ظاهرا همين باعث سكته مغزي شده بود. د ردم جان داده بود.

آره عمو حسن رو مي گم . پدر زحمتكش اسماعيل و مهدي و هادي مرحوم... عموزاده پدرم. غم فقدانش بد جوري همه رو اذيت مي كنه.

خيلي مظلومانه زندگي مي كرد. بعد از مرگ هادي چه بدبختي هايي كه سرش نيومد. اخرش هم خودش ...

ما همه از خاكيم ،‌دوباره بر خاكيم ،‌ممكنه عيد بعد من نباشم ؛ شايدم تو نباشي يا هردومون. ممكنه فطر بعد يكي هم براي ما گريه كنه و اينجوري زانوي غم بغل بگيره. درست مثلرمضان پيرارسال كه عمو احمدم،‌وعيد قربانش،  جليل رفتند و مثل پارسال كه عمو علي  و عمو فتاح وصالح و ... و امسال كه عمو حسن .و شايد سال بعد من، تو ، ... خوشا آنكه پاك آمد و پاك رفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 15:49  توسط ایوب  | 

 

                 « ولله الاسماء الحسني فادعو ه بها »  

     الله  * الرّحمنُ * الرّحيم *    المَلِكُ  *    القُـدّوس *    السّلامُ * المؤمِنُ  *  الْمُهَيْمِنُ * الْعَزيزُ * الْجَبّارُ *  الْمُتكَبّرُ *   الْخالِقُ * الْبارئُ   *  المُصوِّرُ  *  الْغَفّار ُ* الْقَهّارُ * الْوَهّابُ  *  الرّزّاق  *  الْفَتّاحُ  *  الْعَليمُ  *  الْقابِـضُ *  الْباسِطُ *  الْخافِضُ *  الرّافِعُ *  الْمُعِزُّ *   الْمُذِلُّ *   السَّميعُ   *   الْبَصيرُ *    الْحَكَمُ * الْعَـدْلُ *  اللَّطيفُ  * الْخَبيرُ *  الْحَليمُ * الْعَظيمُ *  الْغَفورُ * الشَّكورُ * الْعليُّ  *  الْكبيرُ  *  الْحَفيظُ *  الْمُقيتُ * الْحَسيبُ  *  الجليلُ *  الْكَر يم  * الرَّقيبُ  *  الْمُجيبُ  *  الْواسِعُ  * الْحَكيمُ *  الْوَدودُ * الْمَجيدُ * الْباعِثُ *  الشّهيدُ  *  الْحَقُّ  *   الْوكيلّ *  الْقّوِيُّ *  الْمَتينُ *  الْوَليُّ  *  الْحَميدُ * الْمُحْصِـي * الْمُبديء * الْمعيدُ * الْمُحيي * الْمُميتُ *  الْحَيُّ *  الْقَيّــومُ *  الْواجِدُ *  الْماجِدُ  *    الْواحِدُ *  الصَّمَد ُ*  القادِر *  الْمُقتَدِرُ *  الْمُقَـدِّمُ *  الْمُؤَخِّرُ *  الاوَّلُ  * الاخِر ُ*  الظّاهِرُ *  الْباطِنُ *  الْوالي * الْمُتَعالِيْ * البرُّ *  التَّوّابُ * الْمُنْتَقِمُ * الْعَفوُّ   * الرَّؤوفُ *  مالِكُ  الْمُلْكِ  * ذوالْجَلالِ والاكرامِ *  الْمُقْسِطُ * الْجامِـعُ *  الْغَــنيُّ *  الْمُـغْنِي *   المانـعُ  * الضّارُّ *  النافِــعُ * النّورُ *  الْهـادي  *  الْبَديـعُ  *   الْبــاقي *  الْــوارِثُ *  الرّشيدُ *  الصَّبــورُ   *                                                                                                                                        ‌‍‍                                                                                

         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:44  توسط ایوب  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:53  توسط ایوب  | 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:48  توسط منصور  | 

مناجات هایی از قرآن

ربنا آمنا بما انزلت و اتبعنا الرسول فاکتنبا مع الشاهدین.

ربنا لا تَجعَلنا فِتنةً لِلقَومِ الظالمینَ.

ربنا آمنا فاغفرلنا وَاَرحَمنا و اَنتَ خیرُالراحمین.

ربنا اَفرِغ علینا صبراً و ثَبِت اقدامنا و انصُرنا علی القوم الکافرین.

ربنا اکشِف عنا العذابَ اِنا مومنونَ.

ربنا اِنَنا آمنا فاغفرلنا ذنوبَنا وقنا عذابَ النار.

ربنا آتنا فی الدنیا حَسَنة و فی الآخرهِ حسنة و قنا عذاب النار.

ربنا آتنا من لَدُنکَ رحمةً و هبی لنا من امرنا رشدًا .

ربنا لا تُزِغ قلوبَنا بعد اِذ هدَیتَنا وَ هَب لنا من لَدنکَ رحمةانک انت الوهاب.

ربنا اَتمِم لنا نورَنا واغفِرلنا انک علی کل شیئٍ قدیر.

ربنا اصرِف عنا عذاب جهنمَانَ عذابَها کانَ غرامًا انها ساءَت مُستقرًا و مقاما.

ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذین سبقونا و لا تَجعَل فی قلوبِنا غلًا لِلَذینَ آمَنوا ربنا انک رئوف رحیم.

ربنا اننا سمعنا منادیًا یُنادی للایمانِ اَن آمِنوا بربِکم فآمنا ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفرعنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار.

ربنا لا تواخِذنا ان نسینا اواخطأنا ربنا و لا تَحمِل علینا اِصرا کما حَمَلتهُ علی الذینَ من قبلنا ربنا ولا تُحَمِلنا ما لا طاقة لنا وعفُ عنا وغفِرلنا ورحَمنا انتَ مَولانا فَاَنصُرنا علی القوم الکافرین.

ربنا لا تجعلنا مع القوم الظالمین.

ربنا افرغ علینا صبرا و توفنا مسلمین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:47  توسط ایوب  | 

اين روزها چه قدر سخت مي گذره. دليلش رو هم نمي دانم... وقتي مي خوام در اين مورد فكر كنم آشفته مي شم و چون جوابي نمي يابم آشفته تر.بعضي وقت ها ربطش مي دم به اضطراب و دلهره ي زمان امتحانا و حجم زياد درس هاي تلنبارشده و نخونده... مي گم اين زمان سخت ترين زمان طي دوره ي دانشجوييه. ولي مثل اينكه اين سخت گذشتن ها ربطي به درس ها هم نداره...! اين بار به جاي فكر كردن به دلم رجوع مي كنم!مي خوام ازش بپرسم كه آيا روزگار بر وفق مراده يا نه؟ مي خوام بدونم اصلا اون هم بهش سخت مي گذره يا نه؟ مي خوام دليل اين سختي زندگي رو از دلم بپرسم. دلي كه تنها محرمش منم. از دل كه پرسيدم ناليد ! و به خودش پيچيد . از ناله ي او چشمم باريد! اولش نخواست حرف بزنه اما با اصرار جواب داد... ظاهرا تمام سختي هاي اين روزا تقصير دله ! هر چي به سرم مياد كار دله...! ... دل اينگونه جواب داد ... صاف و صادق . - بله به من هم سخت مي گذره ! اصلا هر چي سختيه من براي تو درست كردم . ازت معذرت مي خوام! ولي تقصير خودت هم هست !‌خودت كه نه ووو تقصير اين عقلته ،‌اين مغزته ،‌همش مزاحم كار من ميشه!!! آخه چرا بهش نمي گي دست از سرم برداره. بهش بگو اصلا سختيه زندگي رو مي فهمه يا نه؟؟؟! مي دونه چه قدر سخته وقتي حرفاتو درددرون من نگه مي داري و او نذاره بيانش كني،‌او كه خودش رو فرمانده مي دونه بهت مي گه كه نذار دلت به حرف بياد ،‌نذار حرفاشو بگه ،‌برو بر خلاف دلت رفتار كن ،‌دروغ بگو ،‌سياكاري كن تا هيچ كس نفهمه تو مملكت دلت چه خبره! مي دونم خودت هم از دستش كلافه اي ،‌عقلت رو مي گم ... اونه كه نمي ذاره عاقل باشي!! مي دونم براي تو هم سخته كه حرف هاي منو نگي ،‌هم منو سبك كني هم خودتو ،‌مجبوري دروغ بگي ،‌رل بازي كني . تو نمي داني ولي من مي دانم كه انجام دادن كارا چه قدر براي تو سخته. مي دوني چه قدر سخته وقتي ازت مي خوام برو از فلاني يه چيزي بگير، برو به فلاني چيزي رو بگو كه من مي گم ،‌حقيقتي رو كه در وجود منه بهش بگو اما تو اون غرور ت بر خلاف ميل من رفتار مي كنيد . - غرور ؟ آره غرور كاذب. غروري كه هيچ وقت نداشتي و تو اون مغرت با كمك عقلت اونو ساختين و هميشه هم مي ترسي كه مبادا اين ساخته ي دست خودت يه جوري بيفته زير پا و له بشه! آره از اين مي ترسي كه غرورت بشكنه . از اين مي ترسي كه جواب رد بهت بدن . بهت بگن نه بابا ... نه نمي دم ... دست از سرم بردار.... از شما انتظار نداشتم ... و و و مي دوني كه چه قدر سخته وقتي من ازت مي خوام كه محبت وجود من رو ابراز نكني ولي تو نمي كني . يادته بهت گفتم اين محبت من رو كه خودت بهم دادي به پدرت بده ،‌پدري كه خيلي دوست ميداريش،‌يا به مادرت ،‌يادته گفتم برو پيشاني اش رو ببوس ولي نرفتي ؛ گفتي روم نمي شه . يادته گفتم برو دسستو حلقه كن دور گردن دوستت ولي تو از ترس اينكه دستتو پس بزنه نرفتي... حالا مي فهمي كه چرا روزگار سخت مي گذره . چون به من سخت مي گذره. البته يه چيزايي هم هست كه نه به من ربط داره نه به عقلت و نه به غرورت. چه قدر سخته كه داري فقط با داشته هاي خودت مي سازي و تنهايي بار همه را به دوش مي كشي... چه قدر سخته همه فكر مي كنن كه خيلي عاقلي و لي تو مي داني كه نيستي. چه قدر سخته همه فكر كنن خيلي راخت داري با مشكلات كنار مي آيي ولي در عوض داري مي سازي و مي سوزي ... بت يه سوخت پاك ... مثل عشق... به عشق كي هم من نمي دونم شايد خودت بدوني ! اما يه توصيه ...! اين رو من نمي گم بلكه عقلت رو هم اين رو مي گه خودت هم حتماا باورش داري: به اينكه ديگران چه فكر مي كنن تو فكر نكن و به اينكه چي مي گن تو گوش نكن ... فقط بدان كه «و من يتوكل علي الله فهو حسبه» و بدان كه او از من و حتي از رگ گردنت به تو نزديك تر است و هر كاري كه مي كني او مي بيند «الم نعلم بان الله نري» . حلا ديگر به اين فكرنكن كه سخت مي گذره .،‌ خودت را باور كن ... نه نه ! اول خدا را باور كن . حالا مي بيني كه اصلا سخت نيست و اين را هم بدان كه من فقط با ياد او آرامش مي پذيرم و بس . پس او را ياد كن...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:39  توسط ایوب  | 

خواهر و برادر هم گروه و هم نسل روشنفكرم! چگونه بگويم؟

آن خدايي كه من به او معتقدم،‌خدايي است كه خانه ي خودش را ،‌مثل معابد ديگر ،‌وسيله ي چاپيدن انسان ها نمي كند كه قرباني ،‌با نذر و باج دادن به نمايندگانش ،‌او را راضي كنيم !‌

آن خدا ،‌خدايي است  كه مردم را «عيال خودش » مي داند ؛ خدايي است كه در جامعه ي بشري ،‌در كنار انسان و همدست و همداستان انسان ،‌با ظلم و با جور و فساد مخالفت مي كند ،‌خدايي است كه پيامبر بزرگش ،‌پيامبر شمشير است . البته پيامبر مسيحيت كاتوليكرومي نيست كه ميان ظالم و مظلوم ،‌آقا و برده ، استعمار روم و استعمار زرده ي فلسطين ،‌عشق و محبت تبليغ كند و با چند تا نصيحت – كه به درد موضوع انشاء مي خورد – در برابر امپراتور وحشي و نظامي جهان ،‌بخواهد توده ي دليل را نجات دهد و بعد هم دو تا آجان بيايند و منجي قوم اسير را مثل يك اسير بگيرند و ببرندش بالاي دار و پيامش هم اين باشد كه «اي ملت اسير استعمار رومي ! كار قيصر را به قيصر واگذار كنيد و كار خدا را به خدا ! اگر آن ها به يك طرف صورتان كشيده زدند رسالت شما اين است كه طرف ديگر صورتتان را تقديم ظالم كنيد !»

                                                 «پدر مادر ! ما متهمیم»                                         

                                                     دکتر علی شریعتی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:30  توسط ایوب  | 

امروز عصر كه پدرم براي مداواي مريضيش برده بودم پيش دكتر معالجش تو پاكينگ شهرداري(محل استقرار بيش از 90درصد از دكتر هاي كرمانشاه) آدم هاي مختلف را با انواع بيماري ها مي ديدم . از يك بيماري ستده گرفته تا سرطان هاي پيشرفته ...

همه هم اميدشون فقط به خودشه ... هو شافي ... . گرنه اين دكتر ها هم سببي بيش نيستند.

با پدم رفته بودم تو مطب و منتظر بوديم نوبتمون بشه . تعداد مريض ها مرتبا زياد مي شد و از در مي آمدن داخل. اما به هويي ...

نمي دونم چگونه توصيف كنم . حتي با يادآوري اون لحظه پريشان مي شوم.نمي تونم كلمات رو درست سر هم كنم . اصلا تمركز ندارم . سعي مي كنم بسيار ساده بگم كه چي ديدم ...

زن و مردي با يك تيپ بسيار ساده و فقيرانه ... در بغل مرد يك بچه

بچه كه چي بگم ... يك آدم بزرگ . يك آدم مسن

ولي آدم بزرگ هم نبود ... آصلا نمي شد سنشو تشخيص داد

هيكلش اندازه يك دختر بچه بود . اما قيافه اش مثل آدم بزرگ ها بود مثلا 30 سال يا بيشتر!!!

پاهايي باريك تر از پاهاي گنجشك ، مچ دستش تقريبا قفل بود ،‌پشتش آنقدر دررفته بود كه از پست سر نمي تونستي گردن و حتي پشت سرش رو ببيني .

با لباسي بسيار فقيرانه ... كفش هاي پلاستيكي كه از چند جا پينه شده بود.. . روسريش كه عقب مي رفت چند تار موش مي افتاد بيرون ،‌فورا ردستش مي كرد . گاهي هم مادرش كمكش مي كرد و براش روسري رو مي بست .

پدرش كه وارد شد اونو درست رو صندلي روبروي من نشاند ... همينكه متوجه وضعيتش شدم ناخداگاه يك آه عميق كشيدم.... آه ه ه ه ه ه.

آهي از روي دلسوزي و ترحم ... ديگر سعي كردم نگاش نكنم ... اما يه جوري بود نمي شد ازش چشم برداري.

بقيه مزدمي هم كه مي ديدنش فقط آه مي كشيدند و نفس شون را با شدت مي دادند بيرون . همه تحت تاثير فرار گرفته بودند

پدرش آمد كنار من نشست . دست هايي پينه بسته ،‌قيافه اي مهربان و مردانه ،‌ اما معلوم بود كه خيلي ناراحته ...

اما مادرش ... بيشتر از خودش من را ناراحت مي كرد . مرتب اشكهاشو با گوشه چادرش پاك مي كرد و هراز گاهي يك نفس عميق مي كشيد  كه دلش خيلي پر بود. معلوم بود كه تحمل نگاه هاي ترحم آميز مردمي را كه دور و برش بودند نداره .

چند دقيقه گذشت . متوجه شدم دختر بيچاره لال هم هست . بيشتر دلم سوخت ...

با اشاره و با نگاهش يك چيزي از مادرش مي خواست اما ظاهرا مادرش اصلا متوجه نمي شد و فقط نگاش مي كرد و زل مي زد تو چشماش و اشك هاي خودش رو سعي مي كرد پاك كنه تا دختره متوجه گريه هايش نشه .

وقتي من و پدرم رفتيم پيش دكتر و آمديم بيرون ،‌صورت مادرش رو كه ديدم كاملا قرمز شده بود از بس كه گريه كرده بود.

... خدايا ما كه كاري از دستمون بر نمي آد ... ولي به حق «اسماء الحسني»يت قسمت مي دهم كه :

«يا شافي اشفِ مرضانا»


 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:13  توسط ایوب  | 

خواهرم ! اگر زندگی ما ، تنها برای خودمان باشد ، این زندگی ، بسیار کوتاه و بی اثر خواهد بودو از لحظه ای که خود را می یابیم و می توانیم بفهمیم ، شروع می شود و با پایان عمر نیز پایان می پذیرد. اگر برای دیگران و به خاطر مردم ، و یا به خاطر فکر و عقیده ای زندگی می کنیم ، حیات در نظر ما ، آن چنان عمیق و طولانی می شود که از آغاز خلقت انسان ، شروع و پس از مرگ هم ، ادامه خواهد یافت . در این صورت ، ما بارها و بارها از زندگی شخصی خود بهره می گیریم و سود می بریم ! واقعا هم سود می بریم و نه با خیال! چون درک و فهم اینگونه حیات ، موجب میشود درک و دریافت ما از لحظه لحظه ی روزهای زندگی چندین برابر شود... زندگی هم به تعداد سال های سپری شده نیست ، بلکه به میزان درک و فهم از آن است؛ همان چیزی است که رئالیست ها و واقع گرایان ، خیالش می نامند !! ولی اگر راستش را بخواهی ، واقعیتی است همچون دیگر واقعیت ها ! و شاید «واقعی تر» از «واقعیت های» مورد نظر آنان ! زندگی چیزی جز درک و فهم آن نیست و هر انسانی که از این احساس و دریافت تهی شود ، حقیقتا از خود زندگی دور و بی بهره می گردد! و پیداست که هر گاه انسان ، درک و دریافت بیشتری از حیات داشته باشد ، به همان نسبت هم ، عمرش طولانی تر خواهد شد ...

به گمان من ، این موضوع، به اندازه ای واضح و آشکار است ، که نیازی به بحث و جدل و گفتگو ندارد . هر وقت که ما هم برایمردم زندگی می کنیم ، عمر ما نیز چندین درجه افزایش می یابد و هر اندازه که مردم را بیشتر درک می کنیم و در احساسات آنان شریک باشیم ، به همان میزان هم درک و دریافت ما از زندگی ، فزونی می گیرد و آن چنان «حیات» مان طولانی می شود ، گویی که انسان هرگز نمی میرد ...!!

 

بخشی از نامه سید قطب رحمه الله علیه به خواهرش أمنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:32  توسط ایوب  | 

عشق یعنی مستی و دیوانگی                عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر             عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن                عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن            عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن               عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار                     عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن                  عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب                عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوز نی ، آه شبان               عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دلسوخته                 عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سوختن            عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن               عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                  عشق یعنی عالمی رازو نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن                     عشق یعنی آب برآذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه           عشق یعنی چون یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست         عشق یعنی زاهد ، اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن            عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون           عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی تبلور یک سرود                    عشق یعنی یک سلام و یک درود

                            عشق آمدنی بود نه آموختنی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 7:7  توسط ایوب  |