|
در پی بازداشت علمای اهل سنت؛ مولانا عبدالحمید: “ما را تحمل کنید” مولانا عبدالحمید روحانی ارشد منطقه سیستان و بلوچستان وامام جمعه + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 10:32 توسط ایوب |
اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه ی دیدار است. ذی حجه است ، ماه و حج، ماه حرمت؛ شمشیرها آرام گرفته اند ، و شیهه ی اسبان جنگی و نعره ی جنگجویان و قداره بندان در صحرا خاموش شده است. جنگیدن ، کینه ورزیدن و ترس ، زمین را ، مهلت صلح، پرستش و ایمن داده اند، خلق با خدا وعده ی دیدار دارند، باید در موسم در رفت ، به سراغ خ " و اذن فی الناس بالحج! یاتوک رجالا و علی کل رجالا و علی کل ضامر یاتین من کل فج عمیق" و تو ای لجن ، روح خدارا بجوی ، بازگرد و سراغش را از او بگیر ، از خانه خویش آهنگ خانه اوکن ، او در خانه اش منتظر توست، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی! و تو ای که هیچ نیستی ، تنها به سوی او شدی و همین! ... ... پرداخت قرض ها ، شستشوی کدورت ها ، غبارها ، آشتی قهرها، تسویه ی حساب ها ، حلال طلبی از دیگران ، پاک کردن محیط زندگی ات ، رابطه هایت ، ثروتت، اندوخته هایت، یعنی که در اینجا میمیری، انگار می روی ، رفتنی بی بازگشت، رمزی از لحظه وداع آخرین، اشاره ای به سرنوشت آدمی ، نمایشی از قطع همه چیز برای پیوستن به ادبیت ، ... ...مردن را تمرین کن ، پیش از آنکه بمیری بمیر ! برگرفته از کتاب حج نوشته دکتر شریعتی + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 17:11 توسط ایوب |
چهار شمع به آرامی میسوختند و با هم گفتگو میکردند. محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمعها شنيده میشد. اولين شمع میگفت: من «دوستی» هستم اما هيچکس نمیتواند مرا شعلهور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد. شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت. شمع دوم میگفت: من «ايمان» هستم اما اغلب سست میگردم و خيلی پايدار نيستم. در همين زمان نسيمی آرام وزيدن گرفت و او را خاموش کرد. شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد: و بی درنگ از سوختن باز ايستاد. در همين لحظه کودکی وارد اتاق شد. چشمش به شمعهای خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمیسوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟ و ناگهان به گريه افتاد. با گريه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت: من اميد هستم. کودک، با چشمهائی که از شادی میدرخشيدند، شمع اميد را در دست گرفت و دوستی، ايمان و عشق را شعلهور ساخت. شمع ”اميد“ زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا هميشه آکنده از ”دوستی، ايمان و عشق“ باشيد. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 20:6 توسط ایوب |
قبلنا یه موسیقی می گذاشتم که دلم وشه ولی الان فقط می خوام سکوت کنم ولی هق هق گریه امانم نمی ده. کاش الن یه سنگ صبور اینجا بود ... "منصور " کجایی؟ منصور می دونی یاد چی افتادم. یاد شب های عاشقی... . کاش الان هم بودی. تو این سکوت توام با گریه یاد گذر عمر افتادم . موندم چگونه تلفش کردم . کم نبوده بخدا. 2 سال.... خیلی پشیمانم . از ظلمی که بر خودم کردم . از جوری در راه خدا کردم . من پشیمانم. به سودش هم نیندیشم . دیگه از سود هم خسته شدم. حس عجیبی دارم . حس غربت!!! اونم تو خونه خودم! یه جورایی یاد زمان دانشجوییم تو همدان افتادم. اون وقتایی که همه می رفتن و من تنها تو اون خونه بزرگ می موندم. خدا می دونه چه قدر احساسا غربت می کردم. حال و هوام اون وقتا شبیه دخترایی یم شد که دلشون برا ماماناشون تنگ می شد. شاید این حسم به خاطر این باشه که پریشب با علی حرف زدم. بعد از سه سال صداشو شنیدم. کلی مرور خاطره شد برام... یه دوست صمیمی بود که می شد بهش اطمینان کرد. ... ... چه ام شدم من ؟! این حرفا چیه ؟ هر کی اینا رو بخونه خیال می کنه داره یه دفتر خاطرات دخترانه رو ورق می زنه. اصلا چرا این چند روزه نیامدم سراغ وبلاگم. ؟؟ من موندم که چرا تا دلم تنگ نشه و حالم اساسی گرفته نشه دست به قلم نمی شم.؟ چرا فقط لحظه های دلتنگی رو ثبتش می کنم و احساس می کنم که خیلی زیبا و رمانتیکن. دلتنگی فقط اون وقتایی زیباس که دلت واسه خدا تنگ بشه و بس. بقیه دلتنگی ها که همش غصه اس. می گم آدم تا خدا رو داره دیگه چرا دلش می گیره؟ شاید به این خاطره که واقعا نمی دونیم خدا رو داریم!!!! اصلا میدونی وقتی یکی هم بیاد دلتنگی هات رو بخونه اونم دلش می گیره.؟ ______________ خودمم خسته شدم اصلا نمي دونم چي دارم مي نويسم... + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 20:20 توسط ایوب |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اين آهنگ هماي را خيلي دوست دارم... ------------------------------------------------------------------------- بيا و بنشين با مردم مدارا كن ، ... گره از كار اين افتادگان وااااا كن ...... مدارا كن ... بترس از شعله هاي زير خاكستر بيا انديشه اندوه فردااااا كن .... مدارا كن.... هزاران تخت سلطاني ... دوصد تخت سليماني .... فلك بستاند از دستت به آساني ... كه اين تخت بلند جم نه بر شاهان ساماني وفا كرد و بر پرويز ساساني ... كه اين رسم فلك باشد نه شاهنشاه بشناسد و نه روحاني... مباد آن دم كه چنگيزي به پا خيزد ... كشاند آشيانت را به ويراني هماي از خواندن اين فتنه پروا كن ... چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني... + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 11:35 توسط ایوب |
|