تبليغاتX
باران

باران

چهار شمع به آرامی می‌سوختند و با هم گفتگو می‌کردند. محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع‌ها شنيده می‌شد.

اولين شمع می‌گفت: من «دوستی» هستم اما هيچکس نمی‌تواند مرا شعله‌ور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد.

شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت.

شمع دوم می‌گفت: من «ايمان» هستم اما اغلب سست می‌گردم و خيلی پايدار نيستم.

در همين زمان نسيمی آرام وزيدن گرفت و او را خاموش کرد.

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:
 من «عشق» هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می‌گذارند و اهميت مرا درک نمی‌کنند. آنها حتی فراموش می‌کنند که به نزديکان خود عشق بورزند!

و بی درنگ از سوختن باز ايستاد.شمع- ايوب

در همين لحظه کودکی  وارد اتاق شد. چشمش به شمع‌های خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمی‌سوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟

و ناگهان به گريه افتاد.

با گريه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت:
نگران نباش! تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع‌های ديگر را روشن خواهم کرد.

من اميد هستم.

کودک، با چشم‌هائی که از شادی می‌درخشيدند، شمع اميد را در دست گرفت و دوستی، ايمان و عشق را شعله‌ور ساخت.

شمع ”اميد“ زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا هميشه آکنده از ”دوستی، ايمان و عشق“ باشيد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 20:6 توسط ایوب |


امان از دلتنگی ! بازم و حال و هوالی غروب و یاد گذشته افتادن. مدت ها بود که اینجوری دلتنگ نشده بودم . من سنگدل داره از این حالم گریه ام می گیره . مسخره اس!!!!

قبلنا یه موسیقی می گذاشتم که دلم وشه ولی الان فقط می خوام سکوت کنم ولی هق هق گریه امانم نمی ده. کاش الن یه سنگ صبور اینجا بود ... "منصور " کجایی؟

منصور می دونی یاد چی افتادم. یاد شب های عاشقی...  . کاش الان هم بودی.

تو این سکوت توام با گریه  یاد گذر عمر افتادم . موندم چگونه تلفش کردم . کم نبوده بخدا. 2 سال....

خیلی پشیمانم . از ظلمی که بر خودم کردم . از جوری در راه خدا کردم . من پشیمانم. به سودش هم نیندیشم . دیگه از سود هم خسته شدم.

حس عجیبی دارم . حس غربت!!! اونم تو خونه خودم! یه جورایی یاد زمان دانشجوییم تو همدان افتادم. اون وقتایی که همه می رفتن و من تنها تو اون خونه بزرگ می موندم. خدا می دونه چه قدر احساسا غربت می کردم. حال و هوام اون وقتا شبیه دخترایی یم شد که دلشون برا ماماناشون تنگ می شد.

شاید این حسم به خاطر این باشه که پریشب با علی حرف زدم. بعد از سه سال صداشو شنیدم. کلی مرور خاطره شد برام...

یه دوست صمیمی بود که می شد بهش اطمینان کرد.

...

...

چه ام شدم من ؟! این حرفا چیه ؟ هر کی اینا رو بخونه خیال می کنه داره یه  دفتر  خاطرات دخترانه رو ورق می زنه. اصلا چرا این چند روزه نیامدم سراغ وبلاگم. ؟؟ من موندم که چرا تا دلم تنگ نشه و حالم اساسی گرفته نشه دست به قلم نمی شم.؟

چرا فقط لحظه های دلتنگی رو ثبتش می کنم و احساس می کنم که خیلی زیبا و رمانتیکن.

دلتنگی فقط اون وقتایی زیباس که دلت واسه خدا تنگ بشه و بس. بقیه دلتنگی ها که همش غصه اس.

می گم آدم تا خدا رو داره دیگه چرا دلش می گیره؟ شاید به این خاطره که واقعا نمی دونیم خدا رو داریم!!!!

اصلا میدونی وقتی یکی  هم بیاد دلتنگی هات رو بخونه اونم دلش می گیره.؟

______________

خودمم خسته شدم اصلا نمي دونم چي دارم مي نويسم...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 20:20 توسط ایوب |

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين آهنگ هماي را خيلي دوست دارم...

-------------------------------------------------------------------------

بيا و بنشين با مردم مدارا كن ، ... گره از كار اين افتادگان وااااا كن ...... مدارا كن ...

بترس از شعله هاي زير خاكستر   بيا انديشه اندوه فردااااا كن ....       مدارا كن....

هزاران تخت سلطاني ... دوصد تخت سليماني .... فلك بستاند از دستت به آساني ...

كه اين تخت بلند جم   نه بر شاهان ساماني وفا كرد و بر پرويز ساساني ...

كه اين رسم فلك باشد نه شاهنشاه بشناسد و نه روحاني...

مباد آن دم كه چنگيزي به پا خيزد ... كشاند آشيانت را به ويراني

هماي از خواندن اين فتنه پروا كن ... چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 11:35 توسط ایوب |

دلم نايه به جيت بيلم گلم        

                                 خوشه ويستيت له دل ده ر بنم

                                 يا تو له بيركه م يا ناوت نه هينم

له كويي بزاني چه ن په شيوه حالم

                                 له به ر دوريه كه ت شكاوه بالم

                                 له دواي ناوه كه ت لاله زبانم...

ادامه ...

ايوب جان تقديم به تو اميدوارم خوشت بياد                     

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 0:33 توسط منصور |

توی پیاده رو قدم می ذاری گاهی زیر پات صدای خرد شدن یک برگ پاییزی را می شنوی ، اما تو ساده و بی تفاوت از کنار اون رد می شی. شده تا حالا به عاقبت اون برگ فکر کنی ؟

شده پیش خودت بگی تکلیف این برگ زرد و پژمرده که زیر پای روزگار له شده چیه؟ به نظر من باید همیشه طبیعت رو الگو قرار بدیم طبیعت با ما حرف می زنه ، فقط ما باید شنوا باشیم...

باید کمی بیشتر چشمانمان را باز کنیم تاببینیم ، باید ببینیم که آخر مسیر این برگ لگدمال شده به کجا ختم می شه؟

این برگ به زمین می افته، خرد می شه ، له می شه ، اما ... دوباره جذب خاک می شه ، باعث قوت خاک می شه ، به ریشه می رسه... و آغازی می شه برای یه شکوفایی دیگه !

تو هم مثل برگ باش ، هیچ وقت از میدان به در نشو ، حتی وقتی که کاملا ناامید و خسته شدی!

مثل برگ تو هم برو به سمت ریشه ، به سمت خدا ! و بدون که هیچ چیز در این دنیا بیهوده نیست حتی شکستن تو !

شاید این شکستن انگیزه یک شروع تازه برای تو باشه. شاید تجربه شکست تو الگویی باشه  برای دیگران؛ شاید هم یه هشدار باشه که از یه مسیر دیگه بری تا زودتر به مقصد برسی.

هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست به دنبال کشف رازها و رمزها باش...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 13:30 توسط ایوب |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


Authors

ایوب
منصور


Links

صلاح الدين ايوبي
در خرابات مغان
سپیده دم
پسر مشرقی
گذرگاه
خونه خالی
دنیا فقط عشق
عاشق بي معشوق
حزب اعتماد ملی
قلم نیوز
دکتر سروش


:


تعداد بازديدها: